دینادینا، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 26 روز سن داره

دینا عشق مامانی و بابایی

دینا خانم 4 ماهه شد

دینای ماهم 4 ماهه شد، 5 شنبه دینا خانم واکسن 4 ماهگی را زد مثل یک دختر خوب می خندید خبر نداشت که قراره واکسن بزنه ، گریه کمی کرد و زود آروم شد. عروسی عمو محمد هم حسابی به دینا  خوش گذشت ولی آخر شب حنابندان خیلی اذیت شد و حسابی گریه کرد تا جایی که با صدای سشوار آروم شد. حالا چند تا عکس از دینا خانم عکس دینا خانم در روز حنابندان   اینجا دینا خانم در عروسی عمو توی کریرش نشسته     مامانی قراره یک روز که معلوم نیست کی اون روز می رسه یه تاپیک بزنه دینا و کلاه هایش ، اون روز کی میرسه فقط خدا میدونه با این مامان تنبل       عاشقتم مامانی     د...
7 خرداد 1391

سفر بوشهر در 2 ماهگی

دینا جونم را در 2 ماهگی به کنار ساحل خلیج فارس بردیم ، هرچقدر بگم بچه خوبی بود و اذیت نکرد کم گفتم، فدات بشم مامان جون که خدا هدیه به این زیبایی به ما داد تا معنی زندگی را بهتر درک کنیم و عاشقانه تر زندگی کنیم.     دینا اینجا توی چادر به خواب ناز رفته       دینا و خاله نهال     اینجا معلوم نیست به چی نگاه میکنه       اینم از جای دینا توی ماشین ...
17 فروردين 1391

دینا و عید نوروز

سلام به همه عید نوروز و سال 91 را تبریک میگم و سالی خوب را برای همه آرزو دارم. امسال عید دینا خانم خیلی فعال بودن روز اول عید را که خونه پدربزرگ بودن و از طریق شیر مامانی باقالی پلو با ماهی نوش جان کردن. به گردش رفتن و در 2 ماهگی به بوشهر سفر کردن .     اینم از عید دیدنی رایان و دینا رایان 2 ماه از دینا بزرگتره مامان دینا و رایان در تمام دوران بارداری باهم بودن     و اینم از گردش دینا در عید نوروز     ...
17 فروردين 1391

40 روزگی دینا

    شاید همه چیز را بشه متوقف کرد ولی زمان را هرگز، هنگامیکه بارداری به این فکر میکنی که آیا  9 ماه تمام میشه؟؟؟ ولی با گذر زمان متوجه میشی که داری بارداری هفته به هفته، هفته 38 و بعد از اون 39 را مطالعه میکنی و زمانیکه خدا این هدیه زیبا را در آغوشت قرار میده هیچوقت به بزرگ شدن کوچولوی نازت فکر نمیکنی ولی زمان میگذره و میبینی که هم خودت مادر شدن را یاد میگیری و هم کوچولوی نازت بزرگ میشه و جون میگیره وقتی دینا را بدنیا آوردم هیچوقت فکرش را نمی کردم که 40 روزه بشه وزن بگیره برای مامانی و بابایی لبخند بزنه، چشماش پر از شیطنت بشه، به صدای جغجغه واکنش نشان بده، صداهای جدید در بیاره و از همه مهمتر به صدای سوت بابا...
16 اسفند 1390

سفر دینا به سرزمین تاپالوگا

        یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود، دینا کوچولوی قصه ما تک و تنها نشسته بود و با خودش فکر میکرد، حسابی حوصلش سررفته بود و نمی دونست چکار کنه که یک دفعه فکری به ذهنش رسید، دورو برش رو خوب نگاه کرد و چیزی را که می خواست پیدا کرد بله بادبادک ها همون وسیله ای بود که دینا به اون احتیاج داشت، بادبادک ها را گرفت و از زمین بلند شد   رفت و رفت و رفت   تا که یکدفعه بند بادبادکها پاره شد و دینا کوچولو افتاد توی آب     دینا کوچولوی داستان ما حالا که دید افتاده توی آب خونسردی خودش را حفظ کرد و پیش خودش فکر کرد چی بهتر از این و شاد ...
16 اسفند 1390